رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

گردش رفتن کوچولوی ما

امروز صبح  ساعت6 بیدار شدی ولی واقعا قادر به این نبودم که از جایم پاشم بالاخره یک جوری خوابوندمت تا 10 دیگه بیدار شدیم صبحونه رو خوردیم مامی جون زمگ زد گفت ناهار بیاید اونجا تا اماده بشیم بریم ساعت 12 بود که یه سر رفتیم جاده زرشک  یک دوری زدیم بعد رفتیم خونه مامی جون دایی جونم اونجا بود ولی زندایی جون نبود  ناهار قورمه سبزی بود وایییییییییییییی خیلی دوست دارم . بعد از ظهر یکمی خوابیدیم رفتیم خونه دکتر رسا  خیلی خوش گذشت یک عالمه عکس گرفتیم دکتر مهرتاش هم اونجا بود ازش بابت اینکه تو بیمارستان سفارش من رو به پرستارها کرده بود تشکر کردیم.بعد از اونجا هم ساعت 9 بود رفتیم خونه مامانی (مامان بزرگ بابا) اونجا کلی خندیدی و بازی ک...
14 مرداد 1391

65 روزگی پسرم

دیروز صبح که بلند شدم از بی خوابی حالت تهوع گرفته بودم بابایی که 9 می خواست بره سر کار وقتی که دید من حالم بد هست گفت بیا ببیرمت خونه مامی جون دیگه شما رو سریع اماده کردم رفتیم اونجا اخه مامان جون هم خونه نبود که بزارمت پایین خودم بالا کمی بخوابم رفته بود هلال احمر برای ماه رمضون بسته بندی غذایی دارن. خلاصه مامی جون دیگه مغازه نرفت خاله نگین تنها رفت مغازه. منم تا 12 گرفتم خوابیدم وایییییییییییییییی خیلی مزه داد  بلند که شدم دیدم ناهار اماده هست دایی امیر و زندایی جون هم ناهار اومدن اونجا دیگه تا عصری اونجا بودیم بعد بابایی اومد مارو برد بیرون یه ابمیوه خوردیم و  تو خیام قدم زدیم بعد 10 بود که اومدیم خونه  ...
14 مرداد 1391

پایان 2 ماهگی و واکسن 2 ماهگی رادوین

خوشگلم امروز ساعت 9 با مامان جون رفتیم بهداشت برای واکسنت نمی دونی که چه حالی داشتم اصلا طاقت گریه هاتو نداشتم قد ت 60 سانت و زنت هم 6/100 بود قربونت بشم که خوب وزن گرفتی . بعد نوبت واکسنت شد من که رفتم تو حیاط درمانگاه نشستم به بابایی زنگ زدم فقط گریه میکردم تا صدای جیغ ات رو شنیدم دیگه داشتم  میمردم مامان جون هم تو اتاق پاهای شما رو نگه داشته بود  بعد شما رو اورد که شیر بدم تا سر حال بیایی   فدای اون مظلومیت بشم که همینجوری اشکت میومد ولی زود ساکت شدی بعد من و مامان جون 2 تایی گریه میکردیم  تو بهداشت همه بهمون خندیدن هنوز ختنه نشدی ایشاالله ماه دیگه . نمی دونم برای اون روز من دیگه چه حالی دارم خدایا  واقعا حس مادرا...
11 مرداد 1391

نتیجه دکتر بردن

 امید زندگی من و بابایی  دیروز کلی خندیدیم میدونی چرا؟ 4 بعد از ظهر بردمت حموم تا خسته بشی بخوابی چون برای ازمایش شنوایی باید خواب باشی خلاصه ساعت 5  رسدیم شما  هم همچنان خواب سنگین داشتی  ولی همین که اسسم ما رو خوند شما بیدار شدی بعد ما مجبور شدیم که نوبتمون بیوفته عقب تا شما بخوابی  دیگه ما نفر اخر بودیم که نیمه خواب شدی رفتیم داخل همینکه دستگاه رو کرد تو گوشت شما یه پی پی بزرگ و طولانی . پر سر وصدا کردی واییییییییییییییییییییییییی با سر و صدای خودت بیدار شدی نزاشتی کار انجام بشه و دکتر گفت هفته دیگه بیاید اومدیم بیرون با بابایی کلی خندیدیم  بعد رفتیم پیش  مامی جون مغازه بابایی رفت خونه شاگردش اوم...
8 مرداد 1391

تولد ارش دوست باباجون و اولین اتلیه بردنت

یکی یکدونه من عزیزم دیشب  تولد ارش دوست بابا جون دعوت بودیم از یک هفته قبل سحر جون دوستش به ما زنگ زد  دعوتمون کرد  خیلی خوشحال شدم ولی بابایی نمی گذاشت ما شما رو ببریم می گفت اونجا سر صدا هست یا سیگار میکشند شما اذیت میشه.قرار شد  بزاریمت پیش مامان جون . اول قبول کردم ولی فکر کردم گفتم نکنه یکدفعه بیقراری کنی بعد ما تا دیر وقت اونجا می مونیم چطور برگردم  بابایی رو راضی کردم که ببریمت .بعدساعت 7 اماده شدیم اول رفتیم اتلیه به مناسبت سالگرد ازدواجمون اینقدر عکسهای خوشگلی شد دددددددددددددد.بعد رفتیم خونه ارش واییییییییییییییییی رادوینم کلی خوش گذشت به ما. اصلا دیگه بغل من نبودی همه عاشقت شده بودن و تو بغل  صادق ...
8 مرداد 1391